اگر دل سردن به دستت خطاست,به تکرار باران خطا میکنم.
در كویر خلوت دلم با لبانی تشنه راه دشواری را در پیش گرفتم می دانم كه نیاز به جرعه آبی دارم تا خود را با آن سیراب نمایم در قلبم غوغایی است غوغای عشق تو نگاهت برایم همچون رودخانه ایی است كه هرگز درآن ركودی نیست می خواهم كه مرا به حال خود وا مگذاری و مرا همیشه با خود همراه سازی بگذار تا از احساسات شیرینت لبریز شوم بگذار تا به وسعت قلب پرمهرت دست یابم زلالی عشقت را از من مگیر، انشای چشمت را برایم بخوان تا با شنیدن آن سرشار از شادی شوم بگذار باران عشقت بر من ببارد تا من در زیر این باران زیبا خود را سیراب نمایم ای ستارگان آسمان همه بدانید و راز مرا همیشه با خود همراه سازید که من او را چگونه دوست دارم تنها برای تو می نویسم مینویسم تا بدانی که چقدر دوستت دارم مینویسم تا بدانی تمام شبها خواب چشمان تو را می بینم می نویسم تا که دنیای جدید و یا در حباب های خودم که می سازم برایت جای تازه جای گزینت کنم و تا طلوع دوباره خورشید روشنی چشمان تو را می بینم که با دیدنت چشمانم لبریز از اشک شادی می شوند همان اشکی که با ریختنش به تو می گوید: دوستت دارم دوستت دارم اگه من و تو دوتا برگ باشيم، هنگام خزان من زودتر از تو ميشكنم تا زماني كه ميافتي در آغوشم بگيرمت... از من نپرس چقدر دوستت دارم اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم بگو معنی تمرین چیست ؟ بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟ بریدن از خودم را ؟ مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ... من تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و از من برای تو مهربان تر. من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور، در خشم، در مهربانی،در دلتنگی، در خستگی،در هزار همهمه ی دنیا، یکه و تنها بشناسد. من تو را به کسی هدیه می دهم که راز معصومیت گل مریم و تمام سخاوت های ای.... ،ای بهانه ی زنده بودنم؛ من تو را به کسی هدیه می دهم که قلبش بعداز هزار بار دیدن تو باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد. خدایا خدایا... ازت می خوام که بهش بفهمونی چقدر دوسش دارم خدایا لحظه به لحظه عشقمو نسبت بهش شدیدتر کن هر روز عاشقتر از دیروزم کن، منو تشنۀ عشقش کن خدایا هم به من و هم به عشقم اعتمادی بده که هیچ وقت به دوست داشتن هم شک نکنیم و در آخرم اینکه ای خدای من همیشه نگهدار عشقم باش اگه منو تنها گذاشتی اونو نذار خودت کمکم کن که واسه همیشه دستم تو دستش بمونه و هیچ وقت ازش جدا نشه مگر اینکه بمیرم. من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم تنهاییت برای من ... غصه هایت برای من ... همه بغضها و اشكهایت برای من .. بخند برایم بخند آنقدر بلند تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را... صدای همیشه خوب بودنت را دلم برایت تنگ شده دوستت دارم ...A دوستت دارم را،من دل آویزترین شعرجهان یافته ام این گل سرخ من است دامنی پرکن ازاین گل که بری خانه ی دوست راز خوشبختی هرکس به پراکندن اوست توهم ای خوب من این نکته به تکرار بگو این دل آویزترین شعرجهان را همه وقت نه به یک بارو به ده بار،به صد باربگو دوستت دارم را به من بسیار بگو دوستم داری راازمن بسیار بپرس دوستت دارم A دردادگاه عشق قسمم قلبم بود وکیلم دلم بود وحضارجمعی از عاشقان و دلسوختگان قاضی نامم را بلند خواندوگناهم رادوست داشتن تو اعلام کرد. پس محکوم شدم به تنهایی و مرگ کنارچوبه ی دارازمن خواستند تاآخرین خواسته ام را بگویم ومن گفتم به تو بگویند دوستت دارم بهت نمیگم دوستت دارم ولی قسم میخورم که دوستت دارم بهت نمیگم که هرچی میخوای بهت میدم،چون همه چیزم تویی نمیخوام خوابتو ببینم،چون تو خوش تراز خوابی اگه یه روزچشات پراشک شدودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی صدام کن قول نمیدم که ساکتت کنم،امامنم پابه پات گریه میکنم اگه دنبال مجسمه سکوت گشتی،صدام کن قول میدم سکوت کنم اگه دنبال خرابه میگشتی تانفرتت روتوش خالی کنی صدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روز خواستی بمیری،قول نمیدم جلوتو بگیرم امااینو بدون من قبل از تو میمیرم سلام دوستان این داستان زیبا رو خوندم و گفتم برای شما هم بذارم تا بخونید امیدوارم از این داستان درس عبرت بگیرید یه خواهش کوچولو هم دارم زن و دختر جوانی پیرمردی خسته و افسرده را کشان کشان نزد شیوانا آوردند و در حالی که با نفرت به پیرمرد خیره شده بودند از شیوانا خواستند تا سوالی را از جانب آن ها از پیرمرد بپرسد! شیوانا در حالی که سعی می کرد خشم و ناراحتی خود را از رفتار زشت دختر و زن با پیرمرد پنهان کند، از زن قضیه را پرسید. زن گفت: "این مرد همسر من و پدر این دختر است. او بسیار زحمت کش است و برای تامین معاش ما به هر کاری دست می زند. از بس شب و روز کار می کند دستانی پینه بسته و سر و صورتی زخمی و پشتی خمیده و قیافه ای نه چندان دلپسند پیدا کرده است. وقتی در بازار همراه ما راه می رود ما در هیکل و هیبت او هیچ چیزی برای افتخار کردن پیدا نمی کنیم و سعی می کنیم با فاصله از او حرکت کنیم. ای استاد بزرگ از طرف ما از این پیرمرد بپرسید ما به چه چیز او به عنوان پدر و همسر افتخار کنیم و چرا باید او را تحمل کنیم!؟" شیوانا نفسی عمیق کشید و دوباره از زن و دختر پرسید: "این مرد اگر شکل و شمایلش چگونه بود شما به او افتخار می کردید!؟" دخترک با خنده گفت: "من دوست دارم پدرم قوی هیکل و خوش تیپ و خوش لباس باشد و سر و صورتی تمیز و جذاب داشته باشد و با بهترین لباس و زیباترین اسب و درشکه مرا در بازار همراهی کند." زن نیز گفت: "من هم دوست داشتم همسرم جوان و سالم و تندرست و ثروتمند و با نفوذ باشد و هر چه از اموال دنیا بخواهم را در اختیار من قرار دهد. نه مثل این پیرمرد فرتوت و از کار افتاده فقط به اندازه بخور و نمیر برای ما درآمد بیاورد!؟ به راستی این مرد کدام از این شرایط را دارد تا مایه افتخار ما شود؟ ای استاد از او بپرسید ما به چه چیز او افتخار کنیم!؟" شیوانا آهی کشید و به سوی پیرمرد رفت و دستی به شانه اش زد و به او گفت: "آهای پیرمرد خسته و افسرده! اگر من جای تو بودم به این دختر بی ادب و مادر گستاخش می گفتم که اگر مردی جوان و قوی هیکل و خوش هیبت و توانگر بودم، دیگر سراغ شما آدم های بی ادب و زشت طینت نمی آمدم و همنشین اشخاصی می شدم که در شان و مرتبه آن موقعیت من بودند!؟" پیرمرد نگاه سنگینش را از روی زمین بلند کرد و در چشمان شفاف شیوانا خیره شد و با صدایی آکنده از بغض گفت:" اگر این حرف را بزنم دلشان می شکند و ناراحت می شوند!! مرا از گفتن این جواب معاف دار و بگذار با سکوت خودم زخم زبان ها را به جان بخرم و شاهد ناراحتی آنها نباشم!" پیرمرد این را گفت و از شیوانا و زن و دخترش جدا شد و به سمت منزل حرکت کرد. شیوانا آهی کشید و رو به زن و دختر کرد و گفت: "آنچه باید به آن افتخار کنید همین مهر و محبت این مرد است که با وجود همه زخم زبان ها و دشنام ها لب به سکوت بسته تا مبادا غبار غم و اندوه بر چهره شما بنشیند." نمیدانم... نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد نمیخواهم بدانم کوزه گراز خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی درپی دم گرم و چموشش را در گلویم سخت بفشارد وخواب خفتگان را آشفته تر سازد بدین سان بشکند هردم سکوت مرگبارم را در فصل تگرگ عاشقت مي مانم فقط به خاطر تو... بزن بارون که داغونم جنون عشق در خونم بزن پرپر کنم بارون که عمرم شد چنان مجنون بزن مست وخمارم کن چو آتیشی به بارم کن بزن دیوانه و مستم به امید تو بنشستم بزن بارون که دلخونم مثال لاله وحشی نشون عشق در خونم بزن بارون که گریونم برای چی چشام بازه نمیدونم ، نمی دونم . . . شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت ميکارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم شب که مي رسد به خودم وعده مي دهم چه زيبا! گفتم دوستت دارم چه صادقانه پذيرفتي! چه فريبنده ! آغوشم برايت باز شد ! چه ابلهانه! با تو خوش بودم ! چه كودكانه ! همه چيزم شدي ! چه زود ! به خاطره يك كلمه مرا ترك كردي ! چه ناجوانمردانه ! نيازمندت شدم ! چه حقيرانه! واژه غريبه خداحافظي به من آمد! چه بيرحمانه! من سوختم اوني كه يار تو بود اگه غمخوار تو بود قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد دل مي گفت مقدسه عشق اون برام بسه از نگاش نفهميدم كه دروغه وهوسه غصه خوردن نداره گريه كردن نداره به يه قلب بي وفا دل سپردن نداره آخر قصه چي شد قلب اون مال كي شد اون كه از من پر گرفت چي مي خواستيم وچي شد!!! اوني كه مال تو بود اگه لايق تو بود تورو تنها نمي ذاشت با خودت جا نمي ذاشت... اوني كه يار تو بود اگه غمخوار تو بود قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد!!! 



عاشقانه این دل معصوم دریایی را بداند؛ و ترنم دلپذیر هر آهنگ، هر نجوای
کوچک، برایش یک خاطره باشد
او باید از نگاه سبز تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است؛ یا آن
دلی که من برایش می میرم، سرد و بارانی است.





این سرمایه های بزرگ رو از خودتون نرنجونید![]()
با ريزش برگ عاشقت ميمانم
هرچند تبر به ريشه ام مي کوبي
تا لحظه ي مرگ عاشقت مي مانم
که فردا صبح حتما به تو خواهم گفت
صبح که فرا مي رسد و نمي توانم بگويم
رسيدن شب را بهانه ميکنم
و باز شب مي رسد و صبحي ديگر
و من هيچ وقت نمي توانم حقيقت را به تو بگويم
بگذار ميان شب و روز باقي بماند که
چه قدر
دوست دارم......

| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


















